تبليغاتX
ترانه بازی

ترانه بازی

اردلان سرفراز ، داریوش ، فرید زلاند

 برای تسلی و همدردی با فرید زلاند نازنین.

 

 

فرید زلاند نازنین!

چهار سالی شده که در برابر اقیانوسی چون شما مبهوت تماشا هستم و با موج خروشانی از عاطفه و احساس و ملودی راه زندگی را از شما آموختم.با من از زندگی گفتید از روزهای جوانی و ساخت ملودی هایی که با انتشار هر کدامشان برگ زرینی به تاریخ موسیقی این سرزمین اضافه شدو خاطره ای در گنجینه خاطرات مردم این سرزمین.پشت هر خاطره و هرکلامتان درسی بود که از پدرتان " استاد جلیل زلاند " گرفته بودید و هر وقت که آن را با من در میان می گذاشتید سراپا گوش میشدم و با تمام دقت نکته هارا در ذهنم  ثبت میکردم.

ثبت میکردم عشق فرزند به پدر را و احترامی که هر گاه با نام بردنش سرازیر میشد موج خروشانی از همان اقیانوسی که شمایید به خروش می انجامید.من هیچوقت نخواستم از شما بنویسم که ترسم از لرزش دستم بود که نکند کلامی را از حافظه ببرم و در نوشتن از یک اقیانوس قطره ای را فراموش کنم هراس داشتم و ننوشتم اما امروز وقتی  میشنوم که " استاد جلیل زلاند " درگذشت و از خاک به آسمان پرکشید دیگر تاب نمی آرم.

خبر به همین کوتاهی بود و بهت من و  تاثر و تاسفی که با بغض توامان بود . نمی دانستم در این لحظه چه کاری باید انجام داد و چه باید گفت. از همکلامی با شما می ترسیدم از اینکه صدای شما باشد و اندوه و تاثر از آن سرازیر باشد .

تلفن را گرفتم و با شنیدن صدایتان بغض کردم بی آنکه چیزی بگویم سکوت کردم و انگار شما هم دیگر شوقی به گفتن نداشتید سکوت کردم و مهربانانه بغض خود را فرو بردید که مبادا من را تاثر شما در تاثیر خود ببرد که برد.

از بعد  تماسمان تا به آلان با خودم کلانجار میرفتم که دست به قلم ببرم یا نه ! تاب نمی آرم لرزش قلمم را پنهان کنم و نگویم که چقدر برای دلتنگی هایتان بغض کردم و گریستم تاب نمی آرم اگر نگویم این اواخر که از پدرتان میگفتید چقدر بغض صدایتان مسحورم میکرد و چقدر نگران این لحظه بودم.نگران اینکه من چگونه با این زبانه الکن و این قلم ناتوان باید به شما تسلیت بگویم و چگونه بغض خود را فرو ببرم. سرزمین من و شما از مرزهای ایران تا کابل  چقدر میتواند ارزش زیبایی آفرینانش را بداند.مگر افغانستان در خاک و گلوله پنهان شده چند اسطوره در قلب خون شده خود پنهان کرده بود که حالا با عروج نازنیش در سوگ و سوگواری فرو نرود.

نه در توان چون منی نیست از ایشان نوشتن و این وظیفه تاریخ است که نامی چون " استاد جلیل زلاند " را در قلب خود نگه دارد که جهان از طنین سرانگشت و ضرب ملودی هایش تا همیشه زیبا بماند.در توان من نیست به بزرگی چون شما تسلیت گفتن و اگر به جسارت قلمی بر داشتم و دلنامه ای نوشتم صرفا از روی دردو بغضیست که طاقت اشکهای شما را ندارد.

فرید زلاند بزرگ فرید زلاند من! طاقت دلتنگی های تورا این سرزمین ندارد و از عمق عواطف و احساسش تسلیتی به اینگونه را به شمایی میگوید که این روزها داغ دار نبود پدرتان هستید.

" استاد جلیل زلاند " پرنده شد و به آسمان پرکشید و من و ما چون شما به احترام این پرواز بغض میکنیم به رسمی که خوشایند نام همیشه سربلند ایشان و شما باشد.ببخشید مرا که به جسارت قلم به نوشتن از بغضم و بغضتان برداشتم.

تا همیشه نامتان و نامشان در بلندای هنر سرزمین هایمان جاریست

من ایمان می آورم!

 

 

 

( با دلتنگی های فرید زلاند برای روح پرکشیده " استاد جلیل زولاند " )

 

 

پدر

 

کوه دردم طاقتم کم سر به زیر سوگواری

در تکاپوی سقوط  از  روزها و سال جاری

 

ریشه از خاک پس گرفتم  از جهان لبریز بودی

من دچار بهت و تکرار تو شگفت انگیز بودی

 

با من از عشق و رهایی با من از سپیده گفتی

از ترنم و ترانه از گل و ارکیده گفتی

 

رنج این جهان و تبعید روی دوشت بار میشد

از تحمل تو راه زندگی هموار میشد

 

کوه طاقت بودی و من چون به تو پناه بردم

این جهان رو به تماشای شکوه ماه بردم

 

به سفر اگر رسیدم همسفر بودی که بودم

ریشه ای اگر گرفتم تو پدر بودی که بودم

 

 

(کوروش سمیعی اردی بهشت 1388)


استاد جلیل زلا ند، شخصیت سرآمد و ماندگار در موسیقی افغانستان

نويسنده: فضل الرحيم رحيم

فضل الرحيم رحيم
 
تاريخ نشر: 25.09.2008

نیک یاد از پیشگامان و استادان ادبیات و هنر  کشور ما می تواند رسیدن به سر چشمهء زلال معرفت، خود اگاهی و درک دقیق ظرافت های پر بار  ادبیات و هنر وطن ما باشد که این آشنائی ما را با گنجینیه ء غنی و پر بها که محصول کار هنری هریک ازآنها در عرصهء های ادب و هنر است آشنا می سازد که بی تردید خالی از دلچسپی نیست.


Story Image, Click to View Article

 

نیک یاد از پیشگامان و استادان ادبیات و هنر  کشور ما می تواند رسیدن به سر چشمهء زلال معرفت، خود اگاهی و درک دقیق ظرافت های پر بار  ادبیات و هنر وطن ما باشد که این آشنائی ما را با گنجینیه ء غنی و پر بها که محصول کار هنری هریک ازآنها در عرصهء های ادب و هنر است آشنا می سازد که بی تردید خالی از دلچسپی نیست. و ضمناَ در میابیم که چگونه این شخصیت های پر تلاش با تحمل هر نوع مشکلات و مشقت  روزگار، مشعل پر جلال هنر و ادبیات کشور ما را فروزان نگهداشته اند و بویژه دست اندر کاران صدا و سرود، نوای موسیقی را با نفس های شان زنده نگهداشته  و رونق بخشیده اند. که امروز آنچه ما در گنج موسیقی خود داریم محصول یک عمر تلاش ، زحمت و پشت کار همین عاشقان  دلبا ختهء هنر موسیقی است که تلاش هریک شان در سر و سامان بخشیدن هنر موسیقی میهن ما قابل قدر است و ستایش. در شمار سرداران موسیقی کشور ما استاد جلیل زلا ند (ځلا ند )، نامی است مطرح و آشنا، نتنها در افغانستان بلکه در ایران، تاجکستان و سایر کشور های منطقه .

وقتی نامی از استاد جلیل زلاند ، به گوشم میرسد ، در ذهنم بی درنگ آن روزگاران آفتابی صدا و سرود تداعی می شود که زلاند، با  طنین صد ای سحر انگیز ، ژست و حرکات هنریش که موجب شور، هلهله ، شادی و سرور هر بیننده و شنونده  می گردید. هر آهنگ جدید او که ازرادیو افغانستان وقت نشر می شد، چنان به دلها چنگ میزد که فردای آن بر سر زبانها بود . " صدای برخاسته ز دل به دل نشیند" زلاند ، زمزمه گر نوای دلها، از ایام کودکی علاقمند موسیقی شد اما او كه در محیط آكنده از تعصب در برابر موسیقی زندگی می کرد، با انتخاب دشواری روبرو بود. سرزنش و تعصب  مانع برسر راه او بود اما استاد زلاند، انتخابش  را چنان با تدبیر انجام داد که نتنها خودش در این هنر سرآمد روزگار و ماندگار شد بلکه  همه اعضای خانواده اش شیقته ء موسیقی شدند و راه برگزیده ء استاد زلاند را باهمه شوق و ذوق هنری  سهیلا زلاند، شهلا زلاند ، فرید زلاند و وحید زلاند،  به پیش گرفتند و با همه تدبیر ادامه میدهند .تاثیر گذاری کار هنری استاد زلاند، در محیط خانواده اش محصور نماند بلکه او با یک حرکت خیلی ها جالب و دقیق  برای هارمونیزه کردن آهنگهای فولکلوری و محلی دست به ایجاد یک ارکستر سی نفری از نوازنده ها زد که محصول این اقدام ابتکاری او به عنوان یک گنجینه  بی بدیل موسیقی فلکلوریک افغانی حفظ است .استاد  زلاند،  آواز خوان مجرب و خوب است  همچنان بهترین آهنگساز کشور مااست ، آهنگهای زیادی را برای آوازخوانان ما ساخته و باید خاطر نشان ساخت  که محبوبیت و شهرت استاد زلاند، از مرز های کشور ما فرا تر رفته و او از  محبوبیت خاصی در ایران بر خوردار است . مردم ایران جلیل زلاند را با آهنگ زیباي ساربان، با شعري از حضرت سعدی به  یاد می آورند که روزنامهء کیهان درآنزمان دربارهء اونوشت : جلیل زلاند ، با این آهنگ روح حضرت سعدی را زنده کرده است .

استاد زلاند ، سالهاست که به دیار غربت پناه برده و آنطرف ابحار چندین هزار کیلو متر دورتر از دیارش در امریکا زندگی می کند . باهمه دلتنگی های دنیای غربت و تنهائی، او با دست بلند که در هنر موسیقی دارد رابطه اش را با شیفته گان موسیقی جامعه مهاجر افغانی و ایرانی مقیم در امریکا تامین نموده، با ساختن بهترین وناب ترین آهنگ ها به موسیقی رنگ و رونق بیشتر بخشیده است. سال پار از سهیلا زلاند، دختر استاد  که غرض اجرای کنسرت به دعوت تلویزیون آریانا به کابل، تشریف  آورده بود، شنیدم که استاد زلاند از مدتی است که در بستر مریضی  قرار دارد و از آن رنج می برد. شنیدن این خبر نتنها برای من بلکه برای هر افغان خبری خوشی نبود . زیرا استاد زلاند، یکی از شخصیت های هنری کشور ما است که بیشترین قسمت از عمر خود را در راه اعتلای موسیقی کشور ما وقف نموده و در رونق یابی موسیقی معاصر افغانستان نقش موثر دارد . از همان روزیکه خبر مریضی استاد زلاند را از طریق تلویزیون آریانا ء کابل شنیدم تا امروز چشمانم و گوشهایم منتظر مانده اند که خبرنگاری از روی ثواب  از تلویزیونی و یا از رادیوئی به بالین استاد بیمار برود و پیام عیادت مخلصان هنرش را به او برساند و از وضع صحی و حرفها و گفتنی های وی بینده گان  و شنونده گان خویش را در جریان قرار دهد. در حالیکه چنین  تا به حال نشده ، آهنگهای او ویک تعداد دیگری از هنرمندان هم دوره ء استاد زلاند، سالهاست که در طاق نسیان قرار دارند و نشر نمی شوند . می خواهم با کمال احترام به دست اندرکاران بخش هنر و ادبیات رادیو ها و تلویزیون های کشورما هم در داخل و هم در خارج پیشنهاد نمایم که تا اندازهء امکان در تهیه برنامه های شان حق پشگامان هنر و ادبیات کشور ما  را بجا آرند. تا باشد ظرافت های هنری کارآنها بر فعالیت دست اندرکاران تازه کار در عرصه ادبیات، هنر و بویژه هنر موسیقی مثمر واقع شود.

 

فضل الرحیم رحیم

20.09.2008

منبع: http://www.armans.info/2008/09/25/2571.html

با پیشکش بالاترین درود ها و آرزوی آرامش ابدی برای روح بزرگ استاد جلیل زلاند

 ترانه بازی

 

+ نوشته شده در  هفدهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط حسین  | 

***

در من هزار حرف نگفته
هزار درد نهفته
 هزاران هزار دریا هر لحظه در تپیدن و طغیانند
در من هزار آهوی تشنه
در خشکسال دشت پریشانند
در من پرندگان مهاجر
ترانه های سفر را
 در باغ های سوخته می خوانند

***

با من که در بهار خزانم قصه های فراوانی ست
با من که زخم های فراوانی
بر گرده ام به طعنه دهان باز کرده اند
هر قصه یک ترانه
هر ترانه خاطره ای دیگر
هر عشق یک ترانه ی بیدار است

***

در خامشی حضورم ، حرف مرا بفهم
یا برای عشق ، زبانی تازه پیدا کن
تا درد مشترک
زبان مشترکمان باشد

***

حرف مرا بفهم و مرابشنو
این من نه ،‌ آن من دیگر
آنکس که پنجره ی چشم های من او را
 کهنه ترین قاب است

***

از پشت پنجره ی زندان
حرف مرا بفهم
که فریاد تمامی زندانیان
در تمامی اعصار است

***

در گیر و دار قتل عام کبوترها
در
سوگ شاخه های تکه تکه ی زیتون
وقتی که از دل جوان ترین جوانه های عاشق باغ ماه
بر مسلخ همیشگی انسان
در لحظه ی شکفتن فریاد
باران سرخی از ستاره سرازیر است
آن سان که هر ستاره دلیل شرمساری خورشید های بسیاری
از برآمدنشان است
تو گریه می کنی
از عمق آشنای جنگل چشمانت
از عمق جنگلی که در آن پاییز ، در غروب به بغض نشسته
باران بی دریغ اشک تو می بارد
تا عطر خیس جنگل پاییز
در من هوای گریه برانگیزد
آنگاه از چشم ذهن من
شعری بسان گریه فرو ریزد

***

من شعر می نویسم
 تو با ترانه های عاشق من ، عاشق
تو با ترانه های تشنه ی من دریا
بر پنج خط ساز سفر ،‌ زخمه می شوی
تو گریه می کنی
تو لحظه های شعر مرا ،‌ در خویش تجربه کرده
یعنی مرا در بدترین و بهترین دقایق بودن تکرار می کنی
یا با ترانآهای من بر لب
به رویا رویی جلادان به مسلخ خویش می شتابی
یعنی که با منی
دیروز
امروز
تا هنوز و همیشه
ایا زبان متشرک این نیست ؟
آن زبان تازه که می گفتم ؟
ایا زبان مشترک این نیست ؟

 

ترانه ی آغاز - از ریشه تا همیشه - اردلان سرفراز


هفت آسمان از ترانه ی آغاز

شاعر در ترانه ی آغاز با حرف های نگفته و درد های نهفته ی خود، تو را به بی کرانه ی دریاهای شعرش می برد تا رمز تشنگی آهوان پریشان را در خشکسال دشتی که هم - زادگاه - اوست بیاموزی و هم ترانه با پرندگان مهاجر بر سر سفره ی باغ های سوخته نغمه ی کوچ سر دهی

تو را با خود به ضیافتِ قصه های فراوان ِ زخم های فراوانی می برد که بر گرده اش دهان به طعنه گشوده اند و بر سر خوان هر قصه ، خاطره ای را ترانه می کند و برایت از هر عشق ترانه ای بیدار می گوید

و من، در هر پرده از ترانه ی آغاز ، دوباره از نو آغاز می کنم و باز این خودِ خودِ شاعر است که در خلوت میان خویش و من لب می گشاید و به زبانی تازه، به زبانی مشترک با من سخن می گوید - که بفهم و بشنو حرف مرا -  و نه این من، آن من که دو چشمم او را کهنه قابیست همیشگی

و تو در پیچا پیچ کلام شاعر و از نقبِ میله های سرد، صدایش را می شنوی که همان فریاد تمامی زندانیان است در تمامی اعصار ؛

چه سخت می شود بر تو آنگاه که با ترانه ی آغاز، در گیرو دار قتل و عام کبوترها در سوگ شاخه های تکه تکه ی زیتون می نشینی، و در آن هنگام که پیش چشمانت از سینه ی شقایق های عاشق باغ که بر مسلخ همیشگی انسان در لحظه ی رویش فریاد جویبار سرخی از ستاره جاری می شود - تا هر ستاره دلیل شرمساری خورشید های از بر آمدنشان باشد - تو گریه می کنی  ... اینجا آشنایی دیرین یافته ای - و تو - دیگر تنها نیستی. اینجا کسی از عمق جنگل چشمانت که در غروب پاییزی مه آلوده ی بغضی گلوگیر شده است باران اشک تو را سرازیر می کند تا عطر خیس جنگل پاییزی ِ چشمان تو ، در او هوای گریه انگیزد، تا زچشم ذهن او شعری بسان گریه ای  ریزد.

به آسمان هفتم از ترانه ی آغاز رسیده ایم و هفت شهر عشق را با این ترانه سـِیر کرده ایم. حالا می دانم که او شعر می نویسد و او می داند که من، با ترانه های عاشق او عاشق، با ترانه های تشنه ی او، دریا، و بر پنج خط ساز سفر در دالان نفس گیر ساز عشق زخمه می شوم، وباز به گریه می رسم .. وباز گریه می کنم و خط به خط ترانه های او را به خود وصله می زنم تا بدانجا که در مصافی نا برابر با بو سه ای از جنس ترانه هایش - بر لب - بی پروا به مسلخ خویش قدم می گذارم ؛

و من - و شاعر - ، هر دو گمشده ی خویش را یافته ایم که از دیروز و امروز، تا هنوز و همیشه با هم بوده و هستیم.

حسی که تو با ترانه ی آغاز از آن لبریز می شوی همان احساسی ست که در تمام ترانه های اردلان زبانی مشترک میان تو و شاعر است، آنسان که هر ترانه از دفتر شاعر را همچو شعری جوشیده از عمق وجود خویش می پنداری و به شوق فراوان در آغوش می کشی...

و ما چه سان زبان تازه ای برای عشق پیدا کردیم و چه زیبا - دردِ مشترک - زبان مشترکمان شد ؛

***

مطالب مرتبط

اردلان سرفراز؛ ترانه ی بيدار، ترانه ی فردا :: ۱۳۸٦/٩/۱٦

اردلان سرفراز، نهایتِ عشق در بی نهایتِ عرفان ؛ :: ۱۳۸٦/٦/٢٢

+ نوشته شده در  بیستم اردیبهشت 1387ساعت   توسط حسین  | 

*

سکوت، این آخرین کلام جاری ِ میان ما چه مرگ آور است و چه بی پایان، چه سرد است و چه پر آزار، چه بی رحم و چه بی احساس؛ 

و تو، در تقاطع کلام من که در بزنگاهِ جنون، ساده و بی ریا، تنها تو را می خواندم چه حیران و چه سرگردان لبان ِ خندانم را به قهقرای اندوه و خاموشی فرا خواندی؛ ومن، از این سکوتِ مرگبار چه بی تفاوت قصه ای می سازم.

تو هم قبیله و هم تبار دیروز و فردای من، چه بی بهانه آمدی و چه بی ترانه ماندی و چه بی صدا و بی اعتنا گذشتی و صدای شکستنم را هرگز به روی خود نیاوردی.

شکستِ من نه از غروبِ چشم تو نه از خموشی ِ تو بود،

که از حضور ِ کوته و ز ِ پرده پوشی ی تو بود ؛

ومن در این ترانه بی هم صداتر از همیشه سکوت را فریاد می زنم...

 

اگه هم صدام بودی، اگه هم صدام بودی

هیچکی حریفم نمی شد

کوه اگه رو شونه هام بود، کمرم خم نمی شد

تو اگه خواسته بودی، آخ تو اگه خواسته بودی

تو اگه مونده بودی

موندنی ترین بودم، عمر صدام کم نمی شد

 

در تنهایی خویش مانده ام با " اگر " های بسیار که هرکدام مایه ی افسوسی بی انتها ست بر دلم، اگر بودی... اگه هم صدای فریادم بودی کجا چکمه ی بی رحم سکوت بر گلوگاه آوایم مهر خاموشی می زد، کجا با هر حضور غم به زیر بار غصه ویران می شدم، اگر می خواستی، اگر می ماندی، اگر، اگر، اگر می دیدی ...

 

اگه هم صدام بودی، اگه هم صدام بودی

هیچکی حریفم نمی شد

کوه اگه رو شونه هام بود، کمرم خم نمی شد

 

اینجا نقطه ی آغاز است و خط پایان؛ دیگر قلم را توان زدن بوسه ای بر تن ِ سپید کاغذ نمانده، اینجا بن بستِ غرور است و سرآغاز گلایه، اینجا کسی که خود، با نت به نت از هنر والایش در این ترانه سوزی ابدی را به یادگار گذاشته به گاهِ حیرانی و سرگردانی ام " هم صدا " را مرهم ِ دردم دانست تا با این ترانه از بزرگ شاعر همزاد و هم احساسم در شعله های فروزان صدای همیشه جاری ِ لحظاتم، هزار حسرت و افسوس خویش را " آه " کِشَم.

*

اگه زخمی می شدم، به دستِ تو مرهم بود

زخم قیمتی من محتاج مرهم نمی شد

اگه بارون عزیز با تو بودن می گرفت

گل سرخ ِ قصه مون، تشنه ی شبنم نمی شد

تو اگه خواسته بودی، آخ تو اگه خواسته بودی

تو اگه مونده بودی

موندنی ترین بودم، عمر صدام کم نمی شد

 

فضا، فضا ی مرگ بود، هوا هوای بی کسی، و من در آن فضای بی رویا چه خوش باورانه بر رویای پریدن در هوای تو بال و پر گشودم، " من چه اندازه پر از سرمستی و چه اندازه پُر احساس بودم " .

*

بزنگاه جنون

اینجا صدا لال است و شعر بی واژه، اینجا ساعتِ مرگ است و وقتِ عروج، اینجا زمان ایستاده است و عقربه ی ثانیه شما سکوت اختیار کرده؛ تا چشم کار می کند زخم است که بر جای جای ِ من چیره می شود و درد است که در غیبت مرهم دستان تو بی اختیار به مسلخ احتیاج می کشاندم، و در این کویر خاک آلود که خشکسال ِ اشک است و قحطِ بوسه، چه رنج آور است حسرتِ همیشگی ِ غیبت حضورت و چه بی پایان عطشی در کامم طعم خوش خیال بوسه ی تو بر لبانم را به تاراج تلخی و تشنگی کشانده است...

و تو را، که اگر خواستنت را اختیاری و اختیارت را میلی بود و میلت را شوق ِ ماندنی و ماندنت را درنگی بود " تا ابد تا به نهایت، تا مرگ "، چه می شد که در آن سر مستی و در آن سرشاری، همسفر با من ِ من تا " سراپرده ی اعجاز " قدم بگذاری؛

***

هم صدا

موسیقی :  فرید زلاند

ترانه سرا : اردلان سرفراز

با صدای داریـــــوش

*

شاد باشید

+ نوشته شده در  سوم اسفند 1386ساعت   توسط حسین  |