تبليغاتX
ترانه بازی

ترانه بازی

اردلان سرفراز ، داریوش ، فرید زلاند

 

کدام دیده را در سوگ فراغ تو به کدامین آبِ دیده تَر کنم؟

کدام واژه را زداغ پرواز تو در کدامین قصه از بَر کنم؟

در حسرت جای خالی ات کدامین بهار را به انتظار بنشینم که احساس خالی شدن از تو را بیش از این در من نجوشاند؟

 

تو خرابِ منِ آلوده مشو   غم اين پيکر فرسوده مخور

قصه ام بشنو و از ياد ببر   بهر من غصهء بيهوده مخور

تو سپيدی من سياهم    خسته ای گم کرده راهم

تو به هر جا در پناهی    من به دنيا بی پناهم

تو طلوع هر اميدی    من غروبی نا اميدم

تو سپيد و دل سياهی    من سياه دل سپيدم

نه قراری نه دياری که بر آن رو بگذارم

به چه شوقی به چه ذوقی  دگر اين ره بسپارم

چه اميدی به سپيدی که به رنگ شب تارم

تو سپيدی من سياهم    خسته ای گم کرده راهم

گنه تو بی گناهی    بی گنه غرق گناهم

تو طلوع هر اميدی    من غروبی نا اميدم

تو سپيد و دل سياهی    من سياهِ دل سپيدم

"شوق بودن" بوده تنها اشتباهم ، اشتباهم

تو سپيدی من سياهم    خسته ای گم کرده راهم

گنه تو بی گناهی    بی گنه غرق گناهم

 

 

سپيد و سياه

ترانه سرا :      تورج نگهبان


با عرض تسلیتِ ضایعه ی درگذشت استاد تورج نگهبان حضور جامعه ی عزیز ترانه ی نوین

+ نوشته شده در  سی و یکم مرداد 1387ساعت   توسط حسین  | 

پیش رویم نشسته ای، دست دردستم داری و چشم در چشمم. در تیرگی زلال چشمانت به سایه ای مبهم خیره ام، غرق در وسعت ترانه گون اشک هایت، پیش رویم نشسته ای و تو را می خوانم تا به دیدن خود بیایم. تو را می خوانم صفحه به صفحه، سطر به سطر، با تو به پهنای افق می رسم تا تو، به ارغوانی سایه ی خورشید بر دریا، با ترانه هایت به اوج می رسم،

پیش رویم نشسته ای با کتاب ترانه هایت، ْ از ریشه تا همیشه ْ با تو می خوانم،‌ بغضی فرو خورده دارم تا به تلنگری زغزل هایت جاری اش سازم، با من سخن می گویی،‌لهجه ی شاعرانه ات را در لابه لای جملاتت می خوانم، در کوچه های پائیزیِ ترانه هایت، در باغ های بهاری، در کوه های سرد و زمستانی و دشت های گرم و تابستانی غزل هایت پرسه می زنم

در من آغاز می کنی شنیدن را،‌می خوانی با صدایی چون غرش ابر، دستانت، آه چه بی پروا می خروشند، از چه سخن می گویی با این طفل نو پا، پیش رویم نشسته ای و ترانه ی آغاز می خوانی، آغاز می کنی رویش زخمی کهنه را بر دلم، تو شعر می نویسی، ترانه می سرایی غزل می بافی، از من می نویسی با خودت، از خود می نویسی با هزار درد هزار غم هزار عشق...

 

از چه سخن می گویی، از ذات لایزال عشق؟ برای که می گویی، عاشقی رسیده به سر منزل مقصود، یا تازه پایی خطاکار و آزرده به صد نیش؟ نیک می گویی، چنان که هردو می پندارند که با آنها سخن می گویی؛

تو شعر می نویسی یا بند می افکنی؟ ترانه می سرایی یا حلقه می سازی؟ تو چه می کنی ..

به گندمزار ترانه هایت می بری مرا، به سرسرای رویش غزل هایت، از آشیانه می گویی و روز های تنگیِ نفس،‌تو از حضور بی نشانه ی دوست می گویی،

هنوز دست در دستم داری و چشم در چشمم،  از ساعت خوابم گذشته است و بیداری ست که در قالب ترانه هایت بر من مستولی گشته، هنوز هم در اعماق زلال چشمانت غریق فهم کلامت هستم،مرا به خود می آری با کلامی ساده، با بیانی شیوا، به خود می خوانی مرا تا قصه ای نو بسرایی، درمانده ام از روایت تو با جمله ای از خویش؛ پیش رویم نشسته ای و توان عرض اندام از من ربوده ای، حتماً می دانی از چه سخن می گویم یا از چه می خواهم بگویم، پاک مسخ شده ام در تبلور صداقت واژه هایت، لب به کدامین جام از میکده ی ترانه هایت تر کنم؟ جامی از باده ی عرفان غزل هایت سر کشم یا قدح از میِ عشق نامه هایت پُر کنم؟

چه زیباست بهانه ای برای نوشتن از تو، تو اما بی بهانه می گویی، تو شعر می نویسی و من هنوز جمله سازی می کنم، تو ترانه می سرایی و من هنوز واژه بازی می کنم، برای تو ... این واژه ها چه را تواند عیان کند؟ تو که خود می دانی آنچه درون من است، می دانی از چه می گویی و برای که، پس مرا چه شوقی ست که از تو بنویسم ، جز این بهانه که آن هم به اشتباه در این زمان ثبت شده است و تو آنگونه که خود می گویی متولد ماه تیر هستی و اینجا هم اجحافی دیگر در حق تو با عث آن شده است که زادروزت را بیست و چهارم مرداد ماه بدانیم و باز هم به افتخار تو، به افتخار حضور تو این روز را گرامی میداریم که تا امروز افتخاری بزرگ بوده برای این روز... اردلان عزیز، تولدت مبارک

 

+ نوشته شده در  بیست و چهارم مرداد 1387ساعت   توسط حسین  |