در من هزار حرف نگفته
هزار درد نهفته
هزاران هزار دریا هر لحظه در تپیدن و طغیانند
در من هزار آهوی تشنه
در خشکسال دشت پریشانند
در من پرندگان مهاجر
ترانه های سفر را
در باغ های سوخته می خوانند
***
با من که در بهار خزانم قصه های فراوانی ست
با من که زخم های فراوانی
بر گرده ام به طعنه دهان باز کرده اند
هر قصه یک ترانه
هر ترانه خاطره ای دیگر
هر عشق یک ترانه ی بیدار است
***
در خامشی حضورم ، حرف مرا بفهم
یا برای عشق ، زبانی تازه پیدا کن
تا درد مشترک
زبان مشترکمان باشد
***
حرف مرا بفهم و مرابشنو
این من نه ، آن من دیگر
آنکس که پنجره ی چشم های من او را
کهنه ترین قاب است
***
از پشت پنجره ی زندان
حرف مرا بفهم
که فریاد تمامی زندانیان
در تمامی اعصار است
***
در گیر و دار قتل عام کبوترها
در سوگ شاخه های تکه تکه ی زیتون
وقتی که از دل جوان ترین جوانه های عاشق باغ ماه
بر مسلخ همیشگی انسان
در لحظه ی شکفتن فریاد
باران سرخی از ستاره سرازیر است
آن سان که هر ستاره دلیل شرمساری خورشید های بسیاری
از برآمدنشان است
تو گریه می کنی
از عمق آشنای جنگل چشمانت
از عمق جنگلی که در آن پاییز ، در غروب به بغض نشسته
باران بی دریغ اشک تو می بارد
تا عطر خیس جنگل پاییز
در من هوای گریه برانگیزد
آنگاه از چشم ذهن من
شعری بسان گریه فرو ریزد
***
من شعر می نویسم
تو با ترانه های عاشق من ، عاشق
تو با ترانه های تشنه ی من دریا
بر پنج خط ساز سفر ، زخمه می شوی
تو گریه می کنی
تو لحظه های شعر مرا ، در خویش تجربه کرده
یعنی مرا در بدترین و بهترین دقایق بودن تکرار می کنی
یا با ترانآهای من بر لب
به رویا رویی جلادان به مسلخ خویش می شتابی
یعنی که با منی
دیروز
امروز
تا هنوز و همیشه
ایا زبان متشرک این نیست ؟
آن زبان تازه که می گفتم ؟
ایا زبان مشترک این نیست ؟
ترانه ی آغاز - از ریشه تا همیشه - اردلان سرفراز
هفت آسمان از ترانه ی آغاز
شاعر در ترانه ی آغاز با حرف های نگفته و درد های نهفته ی خود، تو را به بی کرانه ی دریاهای شعرش می برد تا رمز تشنگی آهوان پریشان را در خشکسال دشتی که هم - زادگاه - اوست بیاموزی و هم ترانه با پرندگان مهاجر بر سر سفره ی باغ های سوخته نغمه ی کوچ سر دهی
تو را با خود به ضیافتِ قصه های فراوان ِ زخم های فراوانی می برد که بر گرده اش دهان به طعنه گشوده اند و بر سر خوان هر قصه ، خاطره ای را ترانه می کند و برایت از هر عشق ترانه ای بیدار می گوید
و من، در هر پرده از ترانه ی آغاز ، دوباره از نو آغاز می کنم و باز این خودِ خودِ شاعر است که در خلوت میان خویش و من لب می گشاید و به زبانی تازه، به زبانی مشترک با من سخن می گوید - که بفهم و بشنو حرف مرا - و نه این من، آن من که دو چشمم او را کهنه قابیست همیشگی
و تو در پیچا پیچ کلام شاعر و از نقبِ میله های سرد، صدایش را می شنوی که همان فریاد تمامی زندانیان است در تمامی اعصار ؛
چه سخت می شود بر تو آنگاه که با ترانه ی آغاز، در گیرو دار قتل و عام کبوترها در سوگ شاخه های تکه تکه ی زیتون می نشینی، و در آن هنگام که پیش چشمانت از سینه ی شقایق های عاشق باغ که بر مسلخ همیشگی انسان در لحظه ی رویش فریاد جویبار سرخی از ستاره جاری می شود - تا هر ستاره دلیل شرمساری خورشید های از بر آمدنشان باشد - تو گریه می کنی ... اینجا آشنایی دیرین یافته ای - و تو - دیگر تنها نیستی. اینجا کسی از عمق جنگل چشمانت که در غروب پاییزی مه آلوده ی بغضی گلوگیر شده است باران اشک تو را سرازیر می کند تا عطر خیس جنگل پاییزی ِ چشمان تو ، در او هوای گریه انگیزد، تا زچشم ذهن او شعری بسان گریه ای ریزد.
به آسمان هفتم از ترانه ی آغاز رسیده ایم و هفت شهر عشق را با این ترانه سـِیر کرده ایم. حالا می دانم که او شعر می نویسد و او می داند که من، با ترانه های عاشق او عاشق، با ترانه های تشنه ی او، دریا، و بر پنج خط ساز سفر در دالان نفس گیر ساز عشق زخمه می شوم، وباز به گریه می رسم .. وباز گریه می کنم و خط به خط ترانه های او را به خود وصله می زنم تا بدانجا که در مصافی نا برابر با بو سه ای از جنس ترانه هایش - بر لب - بی پروا به مسلخ خویش قدم می گذارم ؛
و من - و شاعر - ، هر دو گمشده ی خویش را یافته ایم که از دیروز و امروز، تا هنوز و همیشه با هم بوده و هستیم.
حسی که تو با ترانه ی آغاز از آن لبریز می شوی همان احساسی ست که در تمام ترانه های اردلان زبانی مشترک میان تو و شاعر است، آنسان که هر ترانه از دفتر شاعر را همچو شعری جوشیده از عمق وجود خویش می پنداری و به شوق فراوان در آغوش می کشی...
و ما چه سان زبان تازه ای برای عشق پیدا کردیم و چه زیبا - دردِ مشترک - زبان مشترکمان شد ؛
***
مطالب مرتبط
اردلان سرفراز؛ ترانه ی بيدار، ترانه ی فردا :: ۱۳۸٦/٩/۱٦
اردلان سرفراز، نهایتِ عشق در بی نهایتِ عرفان ؛ :: ۱۳۸٦/٦/٢٢
