تبليغاتX
ترانه بازی

ترانه بازی

اردلان سرفراز ، داریوش ، فرید زلاند

***

با عشق آغاز می کنیم و به پرواز می رسیم، باز بی هیچ مقدمه ای به اصل می پردازیم و باز با ترانه ی یک حضور دیگر به شعر می رسیم ؛ اینبار در پرده ای دیگر از یک حضور به سرچشمه ی ترانه می رسیم و در صداقتِ نابِ مردی که خود پیش از آنکه شاعر باشد، شعر بوده و هست محو می شویم ...

و در گذر این همکلامی با شاعر بزرگی که خود آینه ی تمام نمایی ست از انچه می گوید و می سراید می رویم تا بیاموزیم عشق را و درک کنیم درد را ؛

بر خود می دانم که در این مجال با تشکر از اندیشمند و شاعر بزرگوار جناب استاد اردلان سرفراز عزیز که در طول زمان این مصاحبه صبورانه و مهربان پاسخگوی مباحث طرح شده بودند، مراتب قدر دانی خود از یاور همیشگی این خانه جناب آقای فرید زلاند نازنین که تحقق یافتن این امر جز به حمایت و همراهی بی دریغ ایشان ممکن نبود را نیز اعلام کنم.

همچنین در انتهای این پیشگفتار، ضمن سپاس ویژه از دوست نازنینم آقای رضا حیدری که از آغاز این مصاحبه تا آخرین لحظه در کار طرح پرسش ها تا به ویرایش نهایی متن مصاحبه بی منت و صمیمانه در کنارم بودند توجه شما عزیزان را به مشروح این گفتگو جلب می نمایم.

با تشکر

حسین صادقی - نوروز هشتاد و هفت

http://TaranehBazi.blogfa.com

***

استاد اردلان سرفراز در مصاحبه ی اختصاصی با پایگاه ترانه بازی :

 برای خانه از خانه بریدیم

عصر مشروطه را می توان دوران سامان یافتن ترانه ایران دانست. زمانی که ترانه علاوه بر مجالس بزم در میادین رزم نیز حضور داشت. شیدا و عارف با تزریق روحی نو در ترانه و وارد کردن مفاهیم نو به آن افقی تازه را در برابر ترانه گشودند.
در دهه 40 و پنجاه شمسی نیز همین اتفاق برای ترانه افتاد. ترانه لباسی نو پوشید و تازه تر از گذشته شد و به تولد فصلی در ترانه منجر شد که آن را با نام ترانه نوین می شناسیم.
در این دو برهه زمانی چه عواملی دست به دست هم دادند که چنین اتفاقات خوشایندی در ترانه به وقوع پیوست؟

همیشه و در همه جا، هنرمند عصب و وجدان جامعه ایست که از آن بر خواسته، حتی به اعتقاد من مدافع ارزش های انسانی و انسان در جغرافیای جهان است، " معترض و مدافع ".
اگرچه به دلیل فرهنگ کهن ما که ادبی است و ریشه در شعر دارد پس از عارف که یکی از پدیده ها و نوادر دنیای هنر است شاعران توانا و بزرگی چون: رهی، معینی، نگهبان، وکیلی، پرنگ و ترقی، در ترانه ی معاصر نو آوری هایی کرده بودند اما به همان دلیل که از ترانه ی بزمی شیدا به ترانه های رزمی عارف می رسیم، ترانه ی بیدار و معاصر ما به همت شهیار قنبری و با همراهی ایرج جنتی عطایی متولد می شود.
اختناق حاکم بر جامعه را هم پس از اینهمه سال همه می دانیم و پیامد های نا خوشایند تر آنرا هم امروز شاهدیم!
همانگونه که اشاره شد و با توجه به شرايط اجتماعی هنر متعهد، مولف و مردمی به عرصه می آيد و به وظیفه ی تاریخی خود عمل کرده و می کند.
شما اگر نگاهی به عصر ناصر خسرو یا حافظ و همچنین عارف، عشقی و فرخی بیاندازید متوجه مقصود من در مقایسه با روزگارانی که به آن اشاره کردید خواهید شد.

در اين ميان، عامل و عنصر سازنده مردم را فراموش نکنيم، چه این نیروی تاریخی و شگرف بوده، هست و خواهد بود که به ترانه ی بیدار جان بخشیده و از گزند گذر زمان و تحریف، در نهانخانه ی حافظه آنرا زنده، پاک و سالم نگه داشته است؛
کوتاه سخن اینکه در شرایطی که سانسور بر تمام هنر ها سایه افکنده بود، باید ترانه نوین متولد می شد و بار تاریخی تمام هنرها را تنها به دوش می کشید.

***

ترانه سرایی غیرعاشقانه در ترانه امروز ایران مهجور است. این نوع ترانه اغلب به سمت شعارهای سیاسی و پیام های حزبی رفته است و کمتر پیش آمده که غیرعاشقانه های غیرسیاسی سروده شود.
شما از معدود افرادی هستید که غیرعاشقانه های غیرسیاسی دارید. ترانه هایی که نه از عشق سخن می گویند و نه از سیاست. ترانه هایی که به انسان، ذات وجودی انسان، غم ها و شادی های عمیق او می پردازند.ترانه هایی که جست و جوی دائمی انسان برای کشف را نمایان می کنند و از امیال و نیازهای باطنی او سخن می گویند.
از این گونه ترانه ها برای ما بگوئید.

حدود ۳۲ یا ۳۳ سال پیش و در آن هنگام بگیر و ببندِ سانسورچیان اداره ی نگارش، به یکی از آقایان که از من بازجویی می کرد، در پاسخ اینکه چرا شما ترانه ی سیاسی پیام دار می گویید؟ این غزل معروف مولانا را خواندم « چو زندان بشکسید، همه شاه و امیرید »، - که گویا خضرات سانسورچی با این گمان که سراینده ی آن یکی از معاصران است، در به در به دنبال شاعر آن بودند تا مثل ما به پای میز محاکمه و سین جیم بکشانندش!
هنوز هم با اشاره به این غزل همان حرف هایی را که آنروز گفتم تکرار می کنم : باید قبل از هر چیز یک اثر را بتوان با معیار های هنری سنجید، یعنی دیگر فراتر از برچسب های مثلا ً « سیاسی یا عاشقانه - مثبت یا منفی » به قول دوستان آنسوی اقیانوس!
ترانه را هم به اعتقاد من نمی توان از شعر جدا کرد و اگر که برچسب خاصی بتوان به آن زد دیگر شعر نیست، بلکه شعار است و از شعور نمی آید. به قول نیما ی کبیر: شعر باید همچو رودی جاری باشد و هرکس به فراخور ظرفش از آن آب بردارد؛ چون که صد آمد نود هم یش ماست! یعنی وقتی یک اثرشرط اول، یعنی هنر بودن را داشته باشد می توان به هرگونه و به اندازه ی سقف پرواز اندیشه از آن برداشت کرد. حال چه آثاری را هنر بنامیم خود داستان دیگری ست و نیاز به گفتگوهای بسیار دارد ؛
درباره ی ترانه های دنیا هم من بدان گونه که می خواهم و می جویم، به آن تغزل که باید کمتر دیده و شنیده ام، که خود بهتر می دانید پیامد های اجتماعی و فردی جامعه ی صنعتی و سرسام گرفته، با سرعت وحشتناکی انسان امروز را از کوره راه و بیراهه ی غریزه همچنان به سوی سقوطی ناگزیر از تنگنای سال دوهزار تا انتهای دره ی صفر و صفرها می برد و هنر موسیقی یا ترانه هم، به جز چند استثناء، آینه ی تکرار این جامعه ی جنون زده و گم شده در سرعت دیوانه وار تکنولوژی است.

 همیشه گفته و می گویم

 برای تو می گویم

 اگر دهان تو را بستند

 به جای تو می گویم

تعریف شما از یک ترانه خوب چیست؟ چه معیاری برای برتر بودن یک ترانه به ترانه دیگر داریم؟ آیا لزوما ترانه (یا هر اثر هنری دیگر) لزوما باید دارای پیام اجتماعی، سیاسی و... باشد تا آن را فاخر بنامیم یا معیارهای دیگری نیز در این امر دخیل هستند؟ آیا ترانه (اثر هنری) ای که صرفا برای سرگرمی مخاطب آفریده شده باشد نمی تواند اثری فاخر باشد؟

همانگونه که می دانید صفت های بد یا خوب را نمی توان در ارزشیابی یک اثر هنری به کار برد؛ به اعتقادِ من، هر اثر هنری وظیفه ی پیام رسانی برای ارتقای سطح فکری مخاطبانش را دارد و تکرار آینه وار اجتماعی که از آن برخواسته و جهان خویش است. این مسئولیت، سنگین، دشوار و بیش از آنچه تصور کنیم جدی است؛ نمی تواند و نباید جنبه ی تفنن و سرگرمی به خود بگیرد. به یاد بیاوریم که در طول تاریخ آثاری جاودانه می شوند که از خدمت و تبدیل شدن به سرگرمی اقلیتی که از آن بیش از آن توقع نداشتند سر باز می زند و به همراهی، همدردی و هم صدایی با حقیقتِ اکثریتی محروم و ممنوع می رسد!
ترانه هم - که حتما باید سازنده اش شاعر باشد - از این قاعده مستثنی نیست، چه اینکه یک ترانه نمی تواند از نظر فرم و هم از نظر محتوا تهی باشد ؛
من برایتان یک مثال از آنچه مطلوب و مدنظر من هست می آورم ، آنگاه شما خود قضاوت کنید!
شاعر شهیار قنبری در سفر به آنسوی اقیانوس، اولین برخوردش را اینگونه تصویر می کند:
پیش رو بانوی مشعل دار بود
یک سیاه آنسو تَرَک بیکار بود
شهر خالی از فرشته، سرد بود
بر سر سرخ و سیاه آوار بود
حال اگر کسی بگوید که اینگونه ترانه ها را باید در کتاب های این شاعران فقط خواند، حاکی از عدم آگاهی و دانش اجتماعی اوست، که مردم- مخاطبان شاعر- با درک و جان بیدار شان بر ماندگاری این اثر مهر تائید نهاده اند.

***

یکی از مشکلاتی که جامعه موسیقی ایران با آن روبروست مساله کمپانی هاست. شرکت های موسیقی داخل و خارج از کشور بیشتر به ارائه آثار نازل گرایش دارند و از تولید آثار ارزشمند به بهانه پرخرج و کم فروش بودن خودداری می کنند. آیا در سایر نقاط جهان نیز چنین مشکلی وجود دارد؟
هنرمندان و کمپانی های معتبر چه راهکاری را برای حل این مشکل در نظر گرفته اند تا هم تهیه کننده سود میبرد و هم هنرمند موفق به ارائه آثارش میشود؟

آری، در همه جای جهان اقلیتِ اندیشه ورز و بیدار دل این مشکل را دارند که تکرار همان حکایتِ نوشتن کلمه ی مار یا کشیدن تصویر آن است!!!
در لیستِ آهنگ های روز اینجا هم کارهای مبتذل با عمری کوتاه تر از یک هفته، چند روزه می آیند و حتی در صدر جدول آهنگ های روز هم قرار می گیرند و سپس به همان سرعتی که آمده اند گـُم و فراموش می شوند! اما کسانی هم هستند مانندReinhard Mey
یا Herman Vonfain و ... در سال یک آلبوم عرضه می کنند که مثل بقیه آثارشان ماندگار است و خواهد بود. در سطح جهانی هم اشاره می کنم به بزرگانی چون :  Sting, Paul McCartneو همچنین آثار بجا مانده از John Lenon یا سمفونی های گروه Pink Floyd ... اما در این سو، هر دسته از این آثار مخاطبان خاص خویش را دارد که به دلیل تنوع آثار، آزادانه حق انتخاب دارند و همچنین پدید آورندگان هم راه خود را انتخاب کرده و ادامه می دهند. نه اینکه مثل ما هر لحظه بر اساس تقاضای بازار!! حتی سبک خود را هم عوض کنند! یعنی هر چیزی جای خود را دارد ؛
اما در رابطه با بخش درم پرسشتان : به دلیل عدم تبعیتِ ایران از قوانین کپی رایتِ جهانی، ما همیشه این گرفتاری را داشته و داریم. هر کمپانی یا هر شخصی که بخواهد می تواند این آثاری که حتی در اروپا و آمریکا به ثبت رسیده اند را بدون اجازه ی مولف - بخواند - بنوازد - کنسرت بگذارد و حتی بصورتِ نسخه های صوتی و تصویری بفروشد. باز هم توجه داشته باشید تمام اینها را که بدون اجازه و رضایتِ صاحب اثر انجام می شود و اضافه کنید به اینها اینترنت و مسئله ی دانلود های غیر مجاز آثار را که اینروزها قوز بالا قوز شده است!
در سطح جهانی اما پدید آورندگان و مخاطبان آنان با تکیه بر فرهنگِ اجتماعی و درکِ صحیح از هنر و هنرمند، برای تمام این معضلات راه حلی منطقی یافته اند و تنها این ما هستیم که اندر خم یک کوچه مانده ایم!
اما اخیرا به همت هنرمندان متعهدی چون فرید زلاند، شهیار قنبری و جنتی عطایی اقداماتی قانونی در این راستا به عمل آمده و می آید. البته در این رهگذار به حمایت همکاران آوازخوان مان هم نیاز داریم که گویا دوستِ عزیزمان آقای داریوش حمایت خود را اعلام کرده اند.

گفتنی در این باب بسیار است، فقط شما فکر کنید و ببینید که در اینجا کافیست که اثری از یک هنرمند گل کند یا به اصطلاح
Hit شود، آنوقت این هنرمند تا آخر عمرش تامین است، در حالی که ما برای گذران زندگی روزمره ی خود، به قول شهیار قنبری باید هر روز یک Hit خلق کنیم!!
شما ببینید در عرض و طول سال های پس از انقلاب [؟] چند بار آثار من و دیگر همکاران توسط چه اشخاص و کمپانی هایی بدون کسبِ اجازه از خالقان آن اثر به صورت های مختلفی چون ویدئو، کاست، سی دی و ... به فروش رسیده، که هنوز هم آگهی های رنگارنگشان را در تلویزیون های فارسی زبان خارج می بینیم!
درست مثل اینکه من بیایم از خانه ی شما دزدی کنم و بعد با وقاحتِ تمام برای فروش اموال دزدی، در رسانه هم تبلیغ کنم!!!
نه اجر مادی و نه اجر معنوی برای ما در نظر نمی گیرند و حتی وقاحت را به جایی رسانده اند که اگر ما در طلب حق خود بر آمده و بپرسیم که " چرا؟ "، آن اثر را حق خود [؟!] می دانند چرا که ۳۰-۴۰
سال ِ پیش به چندر قازی مثل یک کیسه گندم یا یک کیلو برنج خریده اند و به برکتِ همین سرقت های هنری از سوپر مارکت تبدیل به سوپر مارکت های فرهنگی!! شده اند.
در موردِ افرادی هم که دست هایشان کمتر از این حضرات آلوده نبوده و نیست چه می توان گفت جز اینکه اگر ایران قانون کپی رایت را نپذیرفته، تکلیفِ قوانین دینی، اخلاقی و ارزش های انسانی چه می شود؟ ما که سی سال یا بیشتر است که مثلا روشنفکرانه! پیشتاز اجتماع خویشیم و در جهان تمدن، علم، هنر و قانون زندگی می کنیم!!؟؟

***

 ترانه نوین نگاهی هوشیارانه،بیدار و واقع گرایانه است به زخم ها و درد های کهنه ی اجتماعی

همیشه در پاسخ به این پرسش که چرا موسیقی ایران جهانی نمی شود مساله زبان فارسی و مخاطبان محدودش مطرح می شود. شما به غیر از این عامل چه عواملی دیگری را در این امر دخیل می دانید و چه راهکاری برای حل آن پیشنهاد میکنید؟

در ابتدا نظرتان را به فصلی از کتاب دو قرن سکوت، نوشته ی مورخ و محقق بزرگ ایرانی دکتر عبدالحسین زرین کوب جلب می کنم :
درباره سعید بن مسجح که یکی از قدیمی ترین خنیاگران عرب در روزگار معاویه بود آورده اند که آوازهای خویش را از روی آهنگ های ایرانی می ساخت ، از جمله نوشتند که او بر گروهی از ایرانیان که در کعبه به کار گِـل مشغول بودند گذشت ، آوازهایی را که آنان در هنگام کار بدان ترنم می کرند شنید و آهنگ های خود را به گفته ی خود او از پارسی گرفته و به تازی ترجمه نمود !!! با توجه به تاثیر موسیقی عرب بر موسیقی غرب از طریق اسپانیا، بدون تردید موسیقی پارسی بر موسیقی جهان تاثیر گذار بوده و هست .
در موسیقی امروز جهان هم نمی توان تاثیر ملودی های ما را نادیده گرفت، بخصوص در سبک موسیقی R&B - POP 
و ... حتی اوزان عروضی شعر که به کلام وزن و آهنگ می دهند را به استناد تحقیقات همین بزرگ مرد ، از آوازهای محلی پارسی «فلکلور» گرفته ، به آن وزن و آهنگ ها شعر سروده و آن را مدون کرده اند !!!
دیگر اینکه در سطح جهانی هم نه تنها موسیقی ما ، بلکه موسیقی دانان و تحصیل کرده ی ما با سواد و احاطه کامل به دانش امروز دنیای موسیقی ، حضوری فعال و درخشان دارند. ما به دلیل وسعت سرزمین و تنوع خلقیات ایرانی ، صاحبان غنی ترین گنجینه های موسیقی هستیم که موسیقی دانان جوان، بیدار و دانش آموخته ی ما با پشتوانه آن در کار ترجمه و عرضه ی بهتر و کامل تر آن به زبان جهانی موسیقی هستند .

***

تعریف شما از ترانه نوین چیست؟

ترانه، شعر است، باید باشد، اما زبان خاص خود را دارد و این زبان به مثابه تیغ تیزی است که - سره را از ناسره و ایهام را از ابهام - جدا می کند؛
به نظر من در لحظه یا لحظاتِ آفرینش یک اثر، هرلحظه خطر لغزیدن به یک سو وجود دارد و این مسئولیتِ خالق اثر است که باید هر لحظه ناظر و مواظب باشد، چرا که فردا در برابر تک تکِ مخاطبان که وجدان تاریخی و اجتماعی او هستند، پاسخگو است. [ چون همسفر عشق شدی، مرد سفر باش ]
از نظر فرم این زبان نمی توان تعریف یا نسخه ای به دست داد که به عنوان مثال باید از - این یا آن مساله - و - بدین گونه یا بدان گونه - گفت؛ شما در کدامیک از ترانه های ماندگار تا به امروزمی توانید فرمول خاصی را پیدا کنید؟! جز اینکه بگوییم معنی راستین جمع شده و شاعر گوی بیان را به والاترین شکل زده است!
و اما ترانه ی نوین، که با تولد آن دوران طلایی ترانه سالاری آغاز شد و ترانه را نه تنها از تفنن به تفکر ارتقاء داد، بلکه به میان توده ها برد و وظیفه ی اجتماعی، انسانی و تاریخی هنر را بار دیگر به آن بازگرداند.
ترانه ی نوین نگاهی ست نو تر از زاویه هایی تازه تر به زخم ها و درد های کهنه ی اجتماعی که بیش از همه هنرمند را که عصبِ آن جامعه و وجدان انسان هاست آزار می دهد؛ ترانه نوین نگاهی هوشیارانه، بیدار و واقع گرایانه -
Realist - است به این مسائل و معضلات، انگشت به زخم می نهد، بی آنکه از مرهم غافل باشد؛ درد را به اعتراض عنوان می کند تا به آن بیاندیشیم، اما نسخه ای برای درمان نمی پیچد، که همانا آگاهی از درد آغاز درمان است!

***

 هر آنچه را که دردِ خود نوشته و گفته ام، آینه ی تکرار- درد های مشترکِ - مردم و من بوده است، تا جایی که هرگاه و هرچه از خود هم می نویسم، می بینم از تمامی انسان ها نوشته ام

وضعیت ترانه سرایی امروز ترانه سرایی را چگونه می بینید؟ آیا سطح آثار ترانه سرایان در حدی قابل قبولی قرار دارد؟

خوشبختانه تب تقلید های ناشیانه و کپی برداری از بزرگان ترانه ی نوین فرو نشسته و استعدادهای درخشانی در ترانه سازی ظهور کرده اند که سعی می کنند زبان خود را یافته و با امضای خود بیاندیشند و بسرایند. برخی از این استعدادهای جوان،که اندیشه ای نو و حرفی تازه برای گفتن دارند، با من از طریق اینترنت در تماس هستند که هر بار با دیدن و مطالعه ی اثارشان، بیشتر به آینده ی ترانه در سرزمینمان امیدوار می شوم .

***

آلبوم سیمرغ با صدای راستین و آهنگسازی فرید زلاند را می توان از آثار تازه منتشر شده ی شما دانست. با توجه با جوان بودن خواننده و مخاطبان او که عموما نسل جوان را تشکیل می دهند، در انتخاب ترانه برای این خواننده ی جوان و آتیه دار چه فاکتور هایی را در نظر گرفتید.

آلبوم سیمرغ، که مثل همیشه و تمام کارهای مشترک من با آقای زلاند - همکار، همراه و یاری نزدیک تر از برادر به من - که به اعتقاد من موسیقیدانی با دانش و بینش جهانی است که به همتش هنوز ابتذال آخرین سنگر ترانه ی بیدار را فتح نکرده، تهیه و پخش می شود.

معیار های انتخابِ صدا همان بوده و هست که راستین با استعداد درخشانش توانسته پاسخگوی آنچه ما می خواستیم باشد که در این رهگذار زحمات شبانه روزی آقای زلاند در روند آموزش، باروری و عرضه این استعداد جوان را نباید فراموش کرد ؛

اگر راستین شخصیتی جز این که هست داشت، ابرمردان ترانه - آقایان جنتی عطایی و شهیار قنبری - هم به حمایت از او بر نمی خواستند، که شما خود بهتر می دانید که استعداد های جوان چگونه، حتی ناخواسته برای مطرح شدن با کارهایی به صحنه می آیند که مثل شهابی زود گذر شعله ای می زند و به خاموشی ابدی می پیثوندد و خودِ این جوانان هم اکثرا باشرم و ندامت به گذشته می نگرند، اما نه آهنگساز و تهیه کننده، نه خود راستین و نه ما می خواستیم اینچنین باشد، که خب امروز نتیجه ی کار را می بینید و ما هم راضی هستیم.

***

هنرمند عصبِ جامعه است و آینه ی تمام نمای ارزش های انسانی و مدافع ابدی آن و اگر جز این باشد نمی توان -  هنرمند - نامیدش

۲۵ سال دوری از وطن به کسی که احساسات پاک و عاشقانه اش نسبت به ایران و مردم سرزمینش حتی سال ها پیش تر از هجرت ناخواسته اش تابت شده بود چگونه گذشته است؟

اگرچه من خانه را در کوله بار خاطره هایم به هرجای جهان همیشه بر دوش کشیده و خواهم کشید، اما هرگز این جدایی برایم آسان نبوده و نیست که : [ دل از دریا بریدن کار ما نیست ... ]

***

چه عاملی شما را به سوی ترانه کشاند علاقه یا اتفاق؟

همانگونه که می دانید و در کتابِ « از ریشه تا همیشه » به آن اشاره شده، من در زمان دانشجویی برای تامین مخارج تحصیل، در رادیو برنامه ی جوانان ترانه سرایی را آغاز کردم و همچنین قلم زنی در مطبوعات را. تصمیم به ادامه ی تحصیل تا مقطع دکترای روانشناسی و در کنار آن ادامه ی کار شعر داشتم - البته نخستین شعر من دو سال پیش از آن در مجله ی جوانان که شاعر معاصر علیرضا طبائی مسئول صفحات هنری آن بودند به چاپ رسیده بود!!- اما اولین دیدار با شهیار قنبری و گفتگو با ایشان، نگاه و نظر مرا نسبت به ترانه بطور کلی دگرگون کرد!
در آن زمان ترانه ی - دو ماهی - و چند ترانه ی دیگر ایشان که آقایان اتابکی، بابک افشار و منفرد زاده آهنگسازشان و خانم گوگوش خوانده بودند گل کرده بود... من پس از شنیدن این ترانه ها نظرم نسبت به ترانه تغییر یافت، چرا که تا آن زمان شاعران بهایی به ترانه یا به قول ایرج میرزا - تصنیف - نمی دادند... و من شاعر که می دیدم می توان شعر ناب و متعهد به زبان ترانه عرضه کرد که میان مردم - خاص و عام - موفق باشد، مایل بودم شهیار را ببینم که روزی به صورتِ اتفاقی ایشان را به همراهِ آقای پرویز اتابکی در کافه - خیابان تخت طاووس سابق - ملاقات کردم؛ ایشان که اشعار مرا در مطبوعات خوانده بودند و با نام من آشنا، گرم و صمیمانه با من به گفتگو پرداختند، ازجمله اینکه گفتند « سانسور بر تمام هنرهای ما در حال حاضر سایه افکنده است تنها ترانه، روزنه ایست برای تنفس هوای آزاد و گفتن حرف های ممنوعه که سانسورچیان تا بحال متوجه آن نشده اند » و گفتند که: « ترانه در هر زمان و بخصوص در این شرایط، به وجود شاعرانی با اندیشه و ایده های تازه و حرف های تازه تر نیاز دارد که توانایی های شعر را به زبان ترانه ی متعهد و بیدار برگرداند » ... و اینگونه بود که این دیدار باعث شد من از رادیو بیرون بیایم و کار ترانه را جدی تر از شعر ادامه دهم؛

***

کمی از شاعر سخن بگوئیم که پس از سال ها در اولین برخورد با مخاطب چنین می گوید:«حرف مرا بفهم و بشنو / این نه من، آن من دیگر / آن کس که پنجره چشمان من او را کهنه ترین قاب است.»
چه نکاتی در شعر اردلان سرفراز نهفته است که گوشزد کردن آن ها در اولویت اول کتاب « از ریشه تا همیشه » همچون راهی برای شناختِ شما پیش پای مخاطب قرار گرفته است؟

اولا هیچ راهی پیش پای مخاطبانم نگذاشتم که برای رسیدن به من باید از آن راه عبور کرد، یعنی هیچ بایدی در کار نبوده و نیست، که در حقیقت مخاطبان من مرا - موظف - به رفتن به این راه کرده اند و این از همان لحظه که قلم به دست گرفتم آغاز شد؛ چرا که،
همیشه گفته و می گویم
برای تو می گویم
اگر دهان تورا بستند
به جای تو می گویم

دوما؛ شعر من شناسنامه ی من است و بارها گفته ام من شعرم را زندگی می کنم و زندگی ام را شعر؛ اما از آنجا که به گفته ی زنده یادِ جاودانه " شاملو " « سمندرانه باید در آتش مردم نشست » ، هر آنچه را که دردِ خود نوشته و گفته ام، آینه ی تکرار- درد های مشترکِ - مردم و من بوده که آن هم به نظر من ثمره ی عشقی ست عمومی و بیدا که درکوره زمان پخته تر، رسیده تر و کاملتر شده است، تا جایی که هرگاه و هرچه از خود هم می نویسم، می بینم از تمامی انسان ها نوشته ام؛ همانگونه که بارها - ازجمله در ابتدای همین گفتگو - گفته ام، هنرمند عصبِ جامعه است و آینه ی تمام نمای ارزش های انسانی و مدافع ابدی آن و اگر جز این باشد نمی توان - هنرمند - نامیدش. شاید بسیاری این نظر را خشک، سختگیرانه و حتی متعصبانه بدانند، اما من بر این باور بوده و هستم، پس از اینهمه سال ها هم نمی توانم و نمی خواهم تغییر کنم؛
وقتی که مزرعه در سوختن است
خانه در حال فرو ریختن است ...

... آیا انصاف است که به درد های حقیر و غم های کوچکِ شخصی بپردازیم ؟؟؟

***

در شرایطی که سانسور بر تمام هنر ها سایه افکنده بود، باید ترانه نوین متولد می شد و بار تاریخی تمام هنرها را تنها به دوش می کشید

 « سفر، آینه، گلایه، عشق، مرگ، ایمان، حسرت، سقوط، عاطفه؛ » این واژه ها استخوانبندی اکثر ترانه های شما را تشکیل می دهند. سرچشمه این واژگان از کجای ذهن و زندگی اردلان سرفراز می جوشد؟

شاید بتوان این واژه هایی را که بر شمردید، سبک و سیاق من دانست، اما اگر قرار باشد که واژه ها را از پیش ردیف کرد و آنگاه نوشت که دیگر شعر نخواهد بود، حرفِ دل نیست و بر دل ها نمی نشیند؛ اگر کارهای من توانسته تا امروز ارتباطی ماندگار با مخاطبانم داشته باشد به این دلیل است که من ننشسته ام شعر بگویم، بلکه شعر مرا به گفتنش نشانده؛
اصولا هنر در آغاز تولد غریضی تر و ناب تر است بالاخص که تولدِ هنرمند را در پی داشته باشد. مثلا در موردِ شعر، واژه ها در جان شاعر می جوشند و از قلم جاری می شوند؛ به اعتقادِ من آنچه در این لحظاتِ - الهام - می گذرد نا خود آگاه و بدون قصدِ قبلی است، اما در گذر زمان هنرمند بنا به خاصیتِ ذاتی خود می بیند، می خواند و تجربه می کند، آنگاه بر تن توانایی هایش لباس تجربه می پوشاند که از اعتقادات و ارزش های انسانی او رنگ گرفته اند - فقط رنگ گرفته اند - که اگر تحمیل عقایدِ شخصی پیش بیاید فاتحه ی هنر را باید خواند!
در موردِ آن واژه ها هم این قضیه صادق است، با من شاعر متولد شده اند، شعر من که زندگی من است از آنان رنگ گرفته و همچنین به آنان رنگ بخشیده است؛
در نهایت برای یافتن پاسخ این پرسش، قصه ی زندگی مرا دوباره و دوباره مرور کنید و مرا در آینه ی شعرم، بیابید!

***

در سال ۱۳۵۹ آلبوم برگ زرد را منتشر کردید. کمی درباره این آلبوم کمتر شنیده شده و شرایطی که منجر به ارائه ی این اثر در آن برهه زمانی شد صحبت کنید و هم اینکه بفرمایید طرح روی جلد آلبوم آفریده ی کیست؟

طرح روی جلد آلبوم برگ زرد اثر انسان و هنرمند یگانه و فرهیحته - سیاوش کسرایی - است که بی هیچ چشمداشتی تا آخرین لحظاتِ ضبطِ آن نواریاورانه و بی دریغ همراه و همدل ما بود و اما خودِ آن نوار که اگر گفتار آغازین آنرا به دقت گوش کنیم دلیل وجودی آنرا در می یابیم ؛ نا گفته هایی را که نتوانسته بودیم در طول آن سال های سکوت بگوییم و به غلط - خوشباورانه - می پنداشتیم وقتش رسیده است!!!

***

در شرایطی که سانسور بر تمام هنر ها سایه افکنده بود، باید ترانه نوین متولد می شد و بار تاریخی تمام هنرها را تنها به دوش می کشید

به نظر شما اگر در سال های پس از انقلاب هنر را به انزوا نمی بردند وآن برخوردهای ناخوشایند با موسیقی، تئاتر، هنرهای تجسمی و سایر هنرها نمی شد اکنون هنرهای ایران در چه جایگاهی در جهان برخوردار بودند؟

هیچ مانعی نمی تواند زمان را متوقف کرده یا چرخ آن را به قهقرا بازگرداند و هیچ چیز هم نمی تواند هنر و هنرمندِ راستین را متوقف کند، که پویایی یکی از خصیصه های هنر است؛ چه در داخل و چه در خارج از ایران، هنرمندان متعهد و مردمی ما کار خود را ادامه می دهند منتهی هرکدام به گونه ای و با توجه به شرایطِ حاکم!
در سطح معیارهای جهانی هم در تمام عرصه های هنری هنرمندان موفق بسیار داریم که حتما خودتان مطلع هستید همچنین شاعران و هنرمندان جوان دیگری هم در ایران هستند که کارهای درخشانی دارند و من بیشتر از طریق اینترنت با آثارشان آشنا می شوم.

***

با وقوع انقلاب و در یک محدوده زمانی ۵ ساله بسیاری از هنرمندان هجرت و غربت نشینی را بر ماندن در فضای بسته و ملتهب حاکم ترجیح دادند.هدف هنرمندان خاصه چهره های مردمی و متعهدی چون شما از این کوچ دسته جمعی چه بود؟ آیا این هجرت نتیجه پایبندی این هنرمندان به همان تعهدات هنریشان بود؟

این اقلیتِ بیدار و پیشتازی که همیشه و هرجا، چه در عزا و چه در سور مرغ محکوم به ذبح شده و می شوند هم به همراهِ اکثریتِ در به در، در جهان پراکنده شدند، برای خانه از خانه بریدند تا نا گفتنی ها را بگویند؛ که اینبار نه سانسور و شمشیر، که - چماق  داموکلس بر فراز سرشان شده بود!
شاید شما به خاطرتان نیاید که در آغاز انقلاب [؟] کار ما ممنوع و حرام اعلام شد، تلویزیون و رادیو اجازه ی پخش نداشت! هیچ سازمان خصوصی هم برای عَرضه ی آثار وجود نداشت واگر هم داشت جراتش را نداشت!! که این حکم را برادران انقلابی مسلمان مان صادر کرده و شبه روشنفکران چپ نما ؟! که مستقیما از اداره ی نگارش ساواک، به رسانه های دولتی و ملی انقلابی! راه یافته بودند [ چگونه؟ ] و با پنهان کردن خود پشتِ چهره هایی مذهبی و مذهبی پسند! ، تسبیح به دست پای آن حکم را امضاء کرده بودند و می فرمودند : شما در دوران خفقان گذشته، هیچ کار مثبتی در جهتِ بیداری مردم انجام نداده اید!!! و فقط فرهنگِ فاسدِ غربی را با آثارتان میان جامعه رواج داده اید!!
حالا اگر شما در این شرایط بودید چه می کردید؟
وگرنه، نه ترس جان و نه سودای نان اقلیتِ مارا وادار به هجرت کردند، بلکه این حق نشناسی و انکار موجودیتِ ما و خطِ بطلان کشیدن بر تمام زحمات، رنج ها و آثار زندگی مان بود که در نهایت سبب یافتن راهی شد برای رساندن پیام مان به مخاطبان و تمام دنیا؛ [ البته اگر گوش شنوایی در این دنیای بی درد پیدا شود! ]
نه ترسیدم که بگریزم، نه جانم را بها دادم
شکستم پشتِ سر پل ها، همین مانده فقط یادم

آنچه گذشت و گذراندیم در حوصله ی این بحث نمی گنجد که مثنوی هفتاد مَن کاغذ می شود، اما اینکه ما - این اقلیت - چه کرده و می کنیم؟ شما مخاطبان باید قضاوت کنید!!! آیا همانگونه که از آغاز فریاد اعتراض شما بوده ایم، هنوز هم هستیم؟ آیا توانسته ایم صدای شما را به گوش های کـَر ِ جهان مرفه و بی درد برسانیم؟ اینکه تا چه اندازه این اقلیت تاثیر گذار بوده و هست نیاز به داوری شما و زمان دارد؛
از آن اکثریتی هم که به سودای نان و نام و در هراس جان به کسب و کار مشغولند بهتر است که حرفی نزنیم!

***

آرمانشهر اردلان سرفراز چگونه جایی است؟ اشعار شما گاهی این آرمانشهر را در خواب و خیال توصیف می کنند، گاه در شک هستند که آیا می شود به این نقطه رسید یا نه و گاهی آن را کاملا دست یافتنی معرفی می کنند. چه تعریفی از جامعه ایده آل خود دارید؟

خانه ی ما در خیابانی ست که نام دو تن از دانشجویان آزادیخواه و مبارز بر علیه خفقان فاشیسم را بر خود دارد [ Hans Scholl & Sofya ] که در آخرین روزهای تاریکِ حکومتِ جنون و وحشتِ نازیسمِ به جرم اقدام علیه حکومت و توهین به مقام رهبری، در یک دادگاهِ نمایشی و فرمایشی محکوم به اعدام به وسیله ی گیوتین شدند، اما تا آخرین لحظه بر اعتقاد خود، عشق به آزادی و مردم پایمردانه ایستادند؛
هر بار که از این خیابان عبور می کنم به یاد این مبارزان راهِ آزادی، جان باختگان حماسه ساز در تمام دنیا و بالاخص سرزمینم ایران می افتم از گذشته تا امروز که در وجود هر دانشجوی مبارز میهنم تکرار حماسه ی اینان را می بینم، می شنوم، حس می کنم و به همراهِ تک تکِ این عزیزان بر می خیزم، دستگیر و شکنجه می شوم و سرانجام در یک دادگاهِ نمایشی و فرمایشی محکوم به اعدام! ... آنگاه - اعدام - می شوم ...
پس آرمانشهر مرا می توانید حدس بزنید که کجا و چگونه است! دنیایی که در آن هیچ انسانی برای احقاق طبیعی ترین و ابتدایی ترین حق خویش - آزادی پندار، گفتار و کردار - مجبور به تحمل زندان، شکنجه و محکوم به مرگ نشود و نباشد.

***

http://TaranehBazi.blogfa.com

ودر انتها پاسخ های استاد سرفراز به تعدادی از پرسش های مطرح شده از جانب دوستانی که از زمان اعلان عمومی انجام این گفتگو، به بیان سوالاتِ مورد نظر خود و ارسال آن ها برای ما پرداختند

***

آیا کتاب دیگری از ترانه هایتان در ایران منتشر خواهد شد؟ 

آری، سومین کتاب سروده ها در راه است و در کار گرد آوری آثار این چند سال گذشته و همچنین نوشته ها و تزجمه هایم هستم که اگر عمر فرصتی داد منتشرشان کنم.

درابتدای ترانه ی گلایه آمده است که : " در حسرت دیدار تو آوارا ترینم " و در قسمتِ دیگری از همین ترانه می خوانیم که " از عذابِ با تو بودن، یک ستون نیمه جونم " ؛ آیا این مورد را می توان تناقض نامید؟

آن غزل در ابتدای ترانه - گلایه ها - خود عزل مستقلی بود و به آن صوذت که تصور می شود هیچ ربطی به ترانه نداشت بلکه به خاطرعلاقه ی آقای داریوش، آنرا در ابتدای آلبوم آوردیم و در کل ترانه و غزل هر یک برای خود مستقل بوده، کاراکتر و مفهومی مجزا دارند.

از ترانه ی حادثه، فلسفه ی سرودن و مضمون آن بگویید

ترانه ی حادثه بهی حادثه نام دارد که بزرگترین حادثه برای هر انسان، رویارویی با خویشتن خویش است ؛ همان لحظه ی دریافت، کشف و بخود رسیدنش .

www.ArdalanSarfaraz.com

http://TaranehBazi.blogfa.com

 

 

+ نوشته شده در  هشتم فروردین 1387ساعت   توسط حسین  | 

***

  •  نوروز از نگاه فرید زلاند

نوروز برای من یاد آور تازگی، محبت، عشق و مهربانی ست و این عیدی است که برای ما بسیار اهمیت دارد و همیشه هر کجا که باشم من رو به یاد وطنم و مردم عزیزم می اندازه ؛

  • آرزوی فرید زلاند در لحظه ی سال تحویل

امید به بازگشت به مملکت خودمون و اینکه روزی در آنجا این عید بزرگ رو جشن بگیریم؛

  • علت بی مهری ها نسبت به نوروز باستانی

فرهنگ پارسی در این سال های اخیر چه در ایران و چه در ممالک دیگری چون تاجیکستان و افغانستان مورد تهدید کینه توزانه ای قرار گرفته. عید نوروز به منزله ی عهد و پیمانی ست که این ممالکِ فارسی زبان با هم دارند و در یک زمان فرا رسیدن سال نو را جشن می گیرند، و مساله این است که این فرهنگ و این زبان خاریست که به چشم این بدخواهان پارسی ستیز بوده و همیشه به وسیله ای برای استفاده ی استعمار گران تبدیل شده. اما این عید در ریشه و تار و پود این ملت وجود داشته، هست و هیچ وقت هم از بین نخواهد رفت و این تلاشی ست بسیار مذبوحانه و همین نوروز ها و نو نوا شدن ها و این زیبا فکر کردن ها هست که همیشه در حساس ترین شرایط اون مملکت رو نجات داده که در آینده هم بر این روال خواهد بود
این عید باستانی خاری ست که به چشم دشمنان هست و این جشن های ملی را واقعا باید همیشه زنده نگه داشت و خوشحالم که می بینم حتی بچه هایی که در خارج از ایران هستند این رسم های باستانی رو پاس می دارند و بسیاری از جوانان با اینکه حتی در امریکا و اروپا به دنیا اومدند بصورت دست جمعی مراسمی نظیر چهار شنبه سوری رو برگزار می کنند و به چنین عید هایی افتخار هم می کنند ؛

  • زمزمه ی لحظه ی سال تحویل

یخ سکوت آبش کن

 قفل قفس بازش کن

برقص، بپـر، بی پروا

 آزادی فریادش کن

  • هفت سین امسال خانواده ی زلاند


ما هفت خواهر و برادر هستیم که همیشه هر کدام زمان سال تحویل پای سفره ی هفت سین  خودمان بودیم اما امسال خوشبختانه همه دور هم جمع بودیم و در کنار پدرمان و بسیار زیبا بود که پدرمان امسال عید هم در کنار ما بود ؛

  • خاطرات نوروز، قبل از غربت نشینی

نوروز همه اش خاطره است، خاطراتی که از مسافرت های نوروزی به جنوب یا شمال کشور در یادم هست و انقدر خاطرات زیبا هست که وقتی فکر می کنیم می بینیم که ما واقعا قدرش رو ندو نستیم و بهترینش این بود که خانواده دور هم جمع می شدیم و با هم این عید رو جشن می گرفتیم.
عید که می شه یاد مسافرت ها می افتم و اینکه مردم با چه شورو هیجانی به مسافرت می رفتند و البته گویا هنوز هم این شور و شوق وجود داره و امیدوارم همه به این باور برسند که با هم یک خانواده هستند و باید که با هم یکروز راه بیفتند و آزادی و رهایی مملکتشون رو جشن بگیرند ؛

  • بهترین عیدی پدر به فرید زلاند

یادم هست که روزی پشت پیانو نشسته بودم و در حال کار روی شعری بودم که در برابرم گذاشته بودم که پدرم به کنارم آمد و گفت چه کار می کنی ؟ گفتم که دارم آهنگ می سازم، یک نگاه به شعر کرد و یک نگاه به من و گفت که: به زور نمی شه آهنگ ساخت! گفتم چه کار کنم پدر جان ؟ و گفت این یک کادو از طرف من به تو می گم که هیچوقت از یادت نره، شعر رو وقتی می خونی خودِ شعر بهت می گه که چه جوری باید بسازیش، اول خوب شعر رو بفهم، متوجه باش که چی میگه ودر آن فضا قرار بگیر، طوری که انگار شعر رو خودت گفتی و بعد اون موقع روش آهنگ بگذار. این بزرگترین عیدی بود که پدرم به من داد، درسی که هیچ مدرسه ای به من یاد نداد ؛

  • خداحافظی که نه، ولی در پایان

سال نو رو به همه ی دوستان و عزیزان تبریک می گم و برای همه ی شما عزیزان، چه دوستان دست به قلم و یا در هر زمینه ای که فعالیت می کنند سالی خوش و سرشار از موفقیت آرزومندم.

فرید زلاند

نوروز ۱۳۸۷

***

+ نوشته شده در  چهارم فروردین 1387ساعت   توسط حسین  |