*
سکوت، این آخرین کلام جاری ِ میان ما چه مرگ آور است و چه بی پایان، چه سرد است و چه پر آزار، چه بی رحم و چه بی احساس؛
و تو، در تقاطع کلام من که در بزنگاهِ جنون، ساده و بی ریا، تنها تو را می خواندم چه حیران و چه سرگردان لبان ِ خندانم را به قهقرای اندوه و خاموشی فرا خواندی؛ ومن، از این سکوتِ مرگبار چه بی تفاوت قصه ای می سازم.
تو هم قبیله و هم تبار دیروز و فردای من، چه بی بهانه آمدی و چه بی ترانه ماندی و چه بی صدا و بی اعتنا گذشتی و صدای شکستنم را هرگز به روی خود نیاوردی.
شکستِ من نه از غروبِ چشم تو نه از خموشی ِ تو بود،
که از حضور ِ کوته و ز ِ پرده پوشی ی تو بود ؛
ومن در این ترانه بی هم صداتر از همیشه سکوت را فریاد می زنم...
اگه هم صدام بودی، اگه هم صدام بودی
هیچکی حریفم نمی شد
کوه اگه رو شونه هام بود، کمرم خم نمی شد
تو اگه خواسته بودی، آخ تو اگه خواسته بودی
تو اگه مونده بودی
موندنی ترین بودم، عمر صدام کم نمی شد
در تنهایی خویش مانده ام با " اگر " های بسیار که هرکدام مایه ی افسوسی بی انتها ست بر دلم، اگر بودی... اگه هم صدای فریادم بودی کجا چکمه ی بی رحم سکوت بر گلوگاه آوایم مهر خاموشی می زد، کجا با هر حضور غم به زیر بار غصه ویران می شدم، اگر می خواستی، اگر می ماندی، اگر، اگر، اگر می دیدی ...
اگه هم صدام بودی، اگه هم صدام بودی
هیچکی حریفم نمی شد
کوه اگه رو شونه هام بود، کمرم خم نمی شد
اینجا نقطه ی آغاز است و خط پایان؛ دیگر قلم را توان زدن بوسه ای بر تن ِ سپید کاغذ نمانده، اینجا بن بستِ غرور است و سرآغاز گلایه، اینجا کسی که خود، با نت به نت از هنر والایش در این ترانه سوزی ابدی را به یادگار گذاشته به گاهِ حیرانی و سرگردانی ام " هم صدا " را مرهم ِ دردم دانست تا با این ترانه از بزرگ شاعر همزاد و هم احساسم در شعله های فروزان صدای همیشه جاری ِ لحظاتم، هزار حسرت و افسوس خویش را " آه " کِشَم.
*


اگه زخمی می شدم، به دستِ تو مرهم بود
زخم قیمتی من محتاج مرهم نمی شد
اگه بارون عزیز با تو بودن می گرفت
گل سرخ ِ قصه مون، تشنه ی شبنم نمی شد
تو اگه خواسته بودی، آخ تو اگه خواسته بودی
تو اگه مونده بودی
موندنی ترین بودم، عمر صدام کم نمی شد
فضا، فضا ی مرگ بود، هوا هوای بی کسی، و من در آن فضای بی رویا چه خوش باورانه بر رویای پریدن در هوای تو بال و پر گشودم، " من چه اندازه پر از سرمستی و چه اندازه پُر احساس بودم " .
*

اینجا صدا لال است و شعر بی واژه، اینجا ساعتِ مرگ است و وقتِ عروج، اینجا زمان ایستاده است و عقربه ی ثانیه شما سکوت اختیار کرده؛ تا چشم کار می کند زخم است که بر جای جای ِ من چیره می شود و درد است که در غیبت مرهم دستان تو بی اختیار به مسلخ احتیاج می کشاندم، و در این کویر خاک آلود که خشکسال ِ اشک است و قحطِ بوسه، چه رنج آور است حسرتِ همیشگی ِ غیبت حضورت و چه بی پایان عطشی در کامم طعم خوش خیال بوسه ی تو بر لبانم را به تاراج تلخی و تشنگی کشانده است...
و تو را، که اگر خواستنت را اختیاری و اختیارت را میلی بود و میلت را شوق ِ ماندنی و ماندنت را درنگی بود " تا ابد تا به نهایت، تا مرگ "، چه می شد که در آن سر مستی و در آن سرشاری، همسفر با من ِ من تا " سراپرده ی اعجاز " قدم بگذاری؛
***
هم صدا
موسیقی : فرید زلاند
ترانه سرا : اردلان سرفراز
با صدای داریـــــوش
*

شاد باشید